![]() |
![]() |
|
| عاشقــــــــــــانه |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط رونیکا |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
یک سلام گرم و صمیمانه خدمت همه ی دوستای گلم ایشالا که حال تک تکتون خوب باشه و زندگی به کام یکایک شما عزیزان شیرین باشه دوستای گلم از این که چند وقتی نبودم و جواب کامنتاتونو ندادم شرمنده آخه تصادف کردم و حسابی.... الحمدالله به خیر گذشت و حالم رو به بهبودیه (فقط کمی رفتم اون دنیا و برگشتم دوستای خوبم از این که تو این مدت تنهام نذاشتین ممنونتونم راستی مهربونا اینجا جا جا داره از دختر عموی گلم که همیشه همدم و همراهمه و تو این مدت به خاطر من حسابی تو زحمت افتاده تشکر کنم دوستای خوبم این شاخه گل رو تقدیم میکنم به الهام خانوم گل گلاب و تک تک شما عزیزانی که با حضور سبز و صمیمانتون موجب شادی و دلگرمی من میشین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:3 توسط رونیکا |
|
در کنار پنجره ای ایستاده ام در این دور دستها صدای پا میآید از کوچه پس کوچه های غربت که قدمهایش حکایت از طلوع غم میکند دلهره ای در وجودم پدیدار میشود پنجره را میبندم و دوان دوان به کناره ای مینشینم صدا نزدیکتر میشود قدمها تند تر شب است و ماه تنها جغد شب سکوتش را میشکند دلکده ی وجودم. وجودم را میلرزاند چشمانم به پنجره خیره است اما دلم : به صدای ساز قدم غریبه نزدیک شده است کیست مهمان من ؟ غم است مهمان دلکده ی شبهای من...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:4 توسط رونیکا |
|
وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه...!
دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه...!
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه...!
نمیدونی...؟
که چقدر دلم برات تنگ میشه...!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:58 توسط رونیکا |
|
love مخفف این چهار کلمه است:
lake of sorrow دریاچه ی غم
ocean of tears اقیانوس اشک
valley of death دره مرگ
end of life پایان زندگی...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:17 توسط رونیکا |
|
|
با عرض سلام خدمت همه ی دوستای گلم که با نظرات زیباشون منو شرمنده ی روی ماهشون میکنن. دوستای گلم امید وارم که زندگی به کام یکایک شما عزیزان شیرین باشه. مهربونا امروز میخوام یه قضیه ای رو براتون تعریف کنم که برای خودم خیلی جالب بود . اول از همه خودمو معرفی میکنم چون بعضی از دوستان علاقه مند هستن بدونن.من رونیکا هستم و ۱۸ سالمه و اینو هم بگم که اعضای خانوادم کشورای خارج زندگی میکنن . حالا قضیه ما از همون روزای اولی که این وبلاگو تاسیس کرده بودم شروع شد .یعنی از طریق همین کامنت های وبلاگ من با یه دختری آشنا شدم.که اون میومد وبلاگ من نظر میدادو برعکس منم برا وبلاگ اون نظر میدادم(البته ۹۰٪خصوصی بودا از سلیقش ودر کل روحیاتش*تا اینکه حدود یک هفته پیش خواهرم برگشت.دو روز پیش بود. آره دو روز پیش بود که من داشتم از اینترنت یه برنامه دانلود میکردم که خواهرم اومد پیشم وگفت رونیکا میتونم از اینترنتت استفاده کنم؟ گفتم خواهش میکنم و صندلیمو کنار کشیدم تا آبجیم جای من بشینه.خلاصه خواهرم جای من نشست ورفت و همون وب سایتو رو باز کردو فورا رفت سر نظراتش و بنده همه ی نظراتی رو که داده بودم دیدم . از آبجیم پرسیدم این وبلاگ کیه ؟ گفت وبلاگ خودم از تعجب داشتم شاخ در می آوردم .چشام ۴ تا شده بود. زبونم بند اومده بود و فقط به صفهه مانیتور نگاه میکردم . آبجیم رفت و آخرین نظری رو که داده بودم بلند خوند و وب سایتمو باز کرد و گفت:رونیکا این دختر هم نام توئه و شروع کرد به تعریف . تمجید از من و وبلاگم . آبجیم در حال تعریف کردن بود که یکدفعه دوستم از در وارد شد و گفت :به بهههههههههههههه رونیکا خانوم آپ جدید کردی و خبر نمیدی . یه دفعه آبجیم گفت چی رونیکا این وب سات توئه و قبل از اینکه من چیزی بگم منو تو بقلش گرفت و بوسید و گفت الحق که میگن دل به دل راه داره همیشه!!! خلاصه عزیزان اینم شد برا من یه خاطره زیبا!!! در ضمن همینجا میخوام به خواهرم یه چیزی بگم :آبجی جون با اینکه ما خیلی کم پیش هم هستیم و همیشه از هم دوریم ولی آبجی جونم : دوست دارم قد یه دنیا قد اون ستاره های آسمونا***
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:0 توسط رونیکا |
|
جوانی داستانی بود!!! پریشان داستان بی سر انجامی. غم انگیزه... قصه ی تلخی که از یادش هراسانم. بغفلت رفت از دستم... وز این غفلت پریشانم. چشمه ای پاک و زلال. میتوان در فکر باغ و دشت بود. عاشق گل گشت بود. میتوان این جمله را در دفتر فردا نوشت... خوبی از هر چیز دیگر بهتر است...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:11 توسط رونیکا |
|
گریه کن.گریه قشنگه...! گریه سهم دل تنگه... گریه کن .گریه غروبه...! گریه کن گریه غروره...! مرهم این راه دوره... خالی کن دلی که تنگه... سر بده آواز هق هق... گریه کن.گریه قشنگه. گریه سهم دل تنگه...! بغض کهنه رو رها کن... تا دلت نفس بگیره... نکنه تنها بمونی ... دل به غصه ها بدوزی... تو بشی مثل ستاره! تو دل شبا بسوزی... گریه کن! گریه قشنگه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:8 توسط رونیکا |
|
تو این شبای خط خطی ستاره های پا پتی گم شدن و نیست توی راه فانوسک رفاقتی دنیا چه آلوده شده به سم بی صداقتی پاهای عشق و عاشقی تاول زده بگی نگی انگار تموم زندگی گرفته بوی کهنگی باید با دنیا کاری کرد بیشتر از اینا نشه بد به پای عشق و عاشقی مرحم دلدادگی زد باید دوباره تازه شد توی هوای رابطه باید دوباره خط کشید رو هر چی رسم غلطه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:34 توسط رونیکا |
|
در غروب دل و تنهایی ما ... در شب سرد زمستانیه ما... در شب گم شدن ستاره ها... در شب فشاندن اشک به روی گونه ها... در شب حسرت عاشق شدن شب... شب جاری شدن سیل جدایی... همه میخندیدند بر دل خسته و نا امید ما... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:27 توسط رونیکا |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:47 توسط رونیکا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود عظیم عشق باشد ...
چون عشق تو و زندگیت را تا مرز نابودی میکشد... نگذار زندگیت نابود شود... نگذار گرمی عشقت را احساس کند ... تا معنای خاکستری رنگ را ندانی... ولی آندم اگر عاشق شدی فقط یک نفر را دوست داشته باش... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|